تبلیغات
ناگفته ها - نگاه عاقل اندر سفیه
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
با دوچرخه برای یک کاری یک جایی رفته بودیم. البته جای خاصی نبود که فکر کنید اگر آنجا نبود این پست هم نبود ها. یک خیابان ساده با مردمان و موتور و ماشین و سر و صداهای همان مردمان و موتور و ماشین و همینطور رنگ و بویشان. صبح بود وقت تحرک و کارهای مفید و از اینجور افعال پولساز.

ما همینطور ایستاده بودیم تا کارمان راه بیوفتد یعنی کارمان طوری بود که احتیاج به تحرک نداشت باید منتظر میماندیم تا خودش راه بیوفد بعد ما. خلاصه همانجا که ایستاده بودیم جلویمان داخل خیابان برای بازسازی پیاده رو، یک ماسه ای ریخته بودند تا کارگرها برای کارشان از آنجا بار فرغونشان کنند. خیابان هم که خب شلوغ بود. کجای دنیا را میشناسید که خیابان داشته باشد خلوت باشد؟ اصلن خیابان را میسازند که شلوغ شود سر و صدایی شود تا خوش بگذرد.

در همین شلوغی یک کارگر یک فرغون تر و تمیز که بسیار شبیه به تاکسی های نیویورک بود کنار ماسه پارک کرد تا بارش کند. یک موتوری هم از آن دور مثل چی می آمد. این هم اضافه کنم که راننده تاکسی نیویورکی مان به هیچ عنوان در حال خودش نبود یعنی فکر و ذهن یک جا بود. آن فرغون و بیل هم یکجای دیگر. حالا چطور اعضا و جوارح بدنش بدون دستورات مغزی با بیل و فرغون مچ شده بودند نمیدانم.

همینجور به صورت کاملا اصولی مشغول پر کردن فرغون شد. یعنی طوری ایستاد که دسته بیلش مزاحم خلق خدا نشود. یادمان رفت بیلش را معرفی کنیم. بیلش از همان بیل های حرفه ای دسته بلند بود که هم جواز حمل لازم دارد هم گواهینامه پایه یک.
موتوری ما هم بدون اذیت آزار خلق همینطور مشغول نزدیک شدن و نزدیک شدن و نزدیک شدن بود که رسید.

راننده نیویورکی ما که قبلا هم اشاره شده بود در حال خود نبود، یکهو جهت دسته بیلش را تغییر داد. حالا به کدام جهت؟ خیابان. اگر بخواهم دقیقا آدرس نوک دسته بیل را بدهم باید بگویم همان خود صورت موتور سوار.

اینجا موتور سوار ما تقریبا یک صدم ثانیه فرصت داشت که فکر کند ببیند چه کار میتواند بکند. یک صدم ثانیه هم وقت داشت که آن فکر را عملی کند. یعنی سرجمع دو صدم ثانیه وقت برای زنده ماندن داشت. که من مانده ام در این دو صدم ثانیه که نمیشود عطسه هم زد چطور موتور سوار جا خالی داد.

چنان زاویه ای در کمرش ایجاد کرد که تنها با نبود ستون فقرات میشود به چنین زاویه ای دست یافت. یعنی شما یک نرم تن را در نظر بگیرید همان خودش.
.
.
.
به خیر گذشت

حرکت راننده تاکسی نیویورکی هم اگر بازگو نکنیم خیانت کردیم. وقتی موتوری یا بهتر بگوییم همان نرم تن خودمان از حادثه عبور کرد سریعا زاویه بیل دوست عزیزمان به حالت اولش برگشت. بعد از چند ثانیه مثل اینکه رشته افکارش پاره شود یکدفه به بیلش نگاه کرد بعد برگشت پشت سرش نگاه کرد دید یک موتوری دارد میرود. همینطور که با چشم موتوری را دنبال میکرد به فکر هم فرو رفت...



درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت