تبلیغات
ناگفته ها - افسر آشپزخانه نبود؟
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
در این دو هفته هر اتفاقی که بگویید افتاد تا راحت به میهن خدمت کنم. آنقدر عجیب و غریب می افتاد که کاملا دست خدار درش حس میشد. دستم را محکم گرفته بود که زمین نخورم. گرمای دستش...

گرمایش خیلی زیاد بود.

انگار همه متحد شده بودند که من راحت باشم. نمیدانم از دعای شما بود یا دعای مادرم یا حساب خودم. نگفته بودم ما یک حسابی با خدایمان داریم که سالها جاریست. با هم کار میکنیم، به این صورت که ایشان به ما قرض میدهند و بعد ما خرد خرد بهشان برمیگردانیم. البته بدون بهره.

خیلی قبلن ها هم یک بار گفته بودم که خدا بعضی وقتها خیلی لوسم میکند. اینبار هم از همان وقتها بود.






برچسب ها: خدمت به میهن،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت