تبلیغات
ناگفته ها - من اصلا در موردت فـــک نمیکنم
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
یک روز داشتیم از بیکاری در پادگانمان قدم میزدیم که وقت بگذرد. یک سربازی هم جلو تر از ما داشت همینجوری قدم میزد که وقتش بگذرد. یک زاویه ای هم نسبت به ما داشت که میتوانست یک نیم نگاهی به ما بکند که میکرد. یکهو دیدیم زاویه ش را عوض کرد و نزدیک شد. با یک قیافه حق به جانب همینجور نزدیک شد و رسید به ما.

همین رسید گفت: با من بودی گفتی احمق؟
 
یک لحظه مغزم هنگ کرد و بعد یاد یک قضیه مشابه افتادم که خدا را شکر اگر نمی افتادم معلوم نبود کی از هنگ خارج شوم. خلاصه زود خارج شدم و گفتم تو کی هستی که من بخوام درباره ت فک کنم و بعد نظرم بدم ؟
 
 یک لحظه مغزش هنگ کرد بعد یکهو سرش را انداخت پایین رفت.

 از آنجا به بعد مربوط میشد به قدرت ستاره های دوشمان که ازشان استفاده کنیم و کردیم. یعنی اینجور مواقع اگر استفاده نکنیم سرباز پررو میشود و بعد چند ماه دیگر میخورد به تورمان و دوباره همین ماجرا.

مابقی بماند...



برچسب ها: خدمت به میهن،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت

ابزار وبمستر

خرید شارژ