تبلیغات
ناگفته ها - تفاهم
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
آرمین 13 فروردین 92 نظرات ()
 از مقابل که می آمد تمام حواسم بهش بود. از مقابل که می آمدم تمام حواسش به من بود. به چپ که متمایل میشد به چپ متمایل میشدم. به راست که میشدم به راست میشد. انگار کنترات برداشته بودیم که در یک خط باشیم! انگار هر دو روی یک ریل داریم قدم میزنیم. یعنی نمیشد من بروم راست او هم نرود راست.

این وسط فقط وقت بود که کشته میشد. به علاوه حسی شبیه به استرس و خجالت که همینطور تساعدی بالا میرفت.

خیلی نزدیک شده بود و ما هنوز به نتیجه ای نرسیده بودیم. دیگر عقلم به جایی قد نمیداد. به چپ و راست هم دیگر نمیرفتم. پیش خود گفتم بگذار من ثابت بروم شاید او خودش یک جهت کوفتی را انتخاب کند شرش کنده شود که از قضا گویا او هم همین فکر را کرده بود.

دیگر رسید به یک قدمی. هیچ امیدی نبود. فقط موقع معجزه بود که الحمد الله صورت گرفت. من راست رفتم و او چپ. با اختلاف یک میلی متر از کنار هم گذشتیم. خدا را شکر به خیر گذشتیم.

در دلم گفتم: احمق گیج هر طرفی میرفتم اونم میرفت*.



پ ن: یک بار شوهر خاله یکی از دوستانمان سوار بر دوچرخه با یک دوچرخه سوار دیگر شاخ به شاخ کرده بود. کارش هم به بیمارستان کشیده بود. فقط خواستم بدانید کار نشد ندارد. به پهنای باند و وسعت منطقه هم ربطی ندارد. تفاهم باشد همه چیز حل است.



*: صد البته او هم در دلش همچین حرفی زده.



درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت