تبلیغات
ناگفته ها - حس خرید
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
آرمین 15 فروردین 92 نظرات ()
میگفت ظهر بود همه جا خلوت، بی مشتری، بی صحبت و بی حوصله که یکهو یک خانمی بی حوصله تر آمد داخل.
یک بی حوصلگی وحشتناکی در صورتش موج میزد. نمیدانم چرا آمده بود آنجا! فکر میکنم خودش هم نمیدانست برای چی آمده بود. مثل یک پر یاکریم که آن موقع از ظهر همیشه باد برایمان می آورد این هم انگار باد پرتش کرده بود آنجا. همینجور با چشمان خمار و بی حوصله سر سری به لباس ها نگاه میکرد و قدم میزد. نه حرفی نه حدیثی ما هم از خدا خواسته نه حرفی نه حدیثی. گفتم قیافه ش به خریدارها نمیخورد. یه دوری میزند میرود.
این را گفتیم و یک خانم سانتی مانتال آمد توو. یک سلام علیک گرم. چی احتیاج دارید؟ ساپورت. بله هستش بفرمایید...
چشمان بی حوصله یکم باز شد. انگار که بخواهد از خواب بیدار شود. همانطوری

دوباره همان لحظه یک خانم کنتینانتال* آمد. سارافون میخواستم آقا. بله کارای جدیدمون اینا هستن.
 چشمان بی حوصله دیگر از خواب بیدار شده بود. حالا جنب و جوش هم بهش اضافه کنید.
 
تازه جنب و جوش را اضافه کرده بودیم که دو تا خانم سنتنیال* دیگر هم آمدند داخل.
دیگر از اینجا به بعد توصیفش سخت میشود. این خانم بی حوصله مان چنان به وجد آمده بود، چنان از روی سر مشتری ها بالا پایین میپرید.
چنان دچار شور و هیجان خرید شده بود که ما کم کم نگرانش شده بودیم. نمیدانم اصلا آن چیزهایی که هول هولکی میخرید به دردش میخورد یا نه فقط میدانم میخرید. من تا آن موقع این رفتار را فقط در فیلم ها آنهم موقعی که بلایای طبیعی میاید و مردم میریزند فروشگاه ها را غارت میکنند دیده بودم.




کنتینانتال: یک مدل اتومبیل بیش از حد باکلاس ساخت کمپانی بنتلی انگلیس

سنتنیال: این هم یک مدل اتومبیل تقریبا باکلاس ساخت هیوندای کره


 




برچسب ها: خاطرات یک کاسب،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت