تبلیغات
ناگفته ها - ركورد تعجب
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
یك دوستی داشتم...
این دوست ما همه چیزش فرق داشت. كمتر كسی میتوانست تحملش كند، شاید هم بخاطر همین بود كه حالا دیگر دوستم نیست. همه كارهایش متفاوت و خلاف عرف اجتماع بود. هروقت عصبانی میشد هرچیزی كه دستش بود از ماشین پرت میكرد بیرون. یك بار گوشی یش را پرت كرد. یك بار وسط كوه و كمن تنها آذوقه مان را. یك بار هم كلید خانه من بیچاره. دستمال كاغذی ماشین هم كه ثابت بود. همیشه پرت میشد
عصبانیتش كه اینطوری بود شادی هایش را هم خودتان حدس بزنید.
اینها یك دامادی داشتند كه ششصد هفتصد كیلومتری با اینها فاصله داشت. طرف 3 هفته پیش آمده بود خواستگاری بله را گرفته بود حالا هم آمده بود عقد كند كه به قولی سند شش دانگ بزندو كار را یكسره كند.
خلاصه داماد آمده بود مراسم عقد هم به خوبی برگزار شده بود. حالا شب شده و خانه داماد هم كه شیشصد كیلومتر فاصله دارد و خلاصه زیرشلواری را تنش میكنند. عقد هم كه شده بودند...

 پدر عروس برمیگردن میگویند كه آقای داماد با آقا كامران(دوست من) فلان اتاق میخوابن خانم ها هم فلان اتاق. دستور كه صادر میشود همه میروند در جایگاه خودشان قرار میگیرند. برق ها هم خاموش میشود

 تصور كنید داماد خیلی خجالتی باشد. نه كه یك كلمه بگوییم خجالتی تمام بشود برودا. قدر خجالت بچگی هایمان...حالا این دونفر كنار هم خوابیدن. سو‍ژه هم كه دارد از خجالت آب میشود ، یكهو این دوست ما از پشت داماد را بغل میكند با یك عشوه زنانه میگوید آقا رضا!!! طرف هم با صدای لرزان میگوید جانم بفرمایید...
دوست ما هم بعد از یك سكوت معنا دار میگوید آقا رضا...... اگر میشود امشب یك حالی به ما بده من خودم قول میدهم یك كاری كنم كه فردا شب با خواهرم همینجا بخوابی!!!
چشم های از كاسه خارج شده ی داماد مقابل چهره ای مظلوم و ملتمس كه نیمه شب پیشنهادی بی شرمانه داده و حالا منتظر جواب است.
 
 اینجا دیگر كامران نمیتواند خودش را نگه دارد منفجر میشود، پشت بندش هم داماد. 

داماد میگفت من تا آن موقع از عمرم نمیدانستم میشود به این شدت از تعجب دست پیدا كرد.
به قول كامران آن چشم ها دیدن داشتند، اگر دوربین بود و ثبت میشد حتما استخدام نشنال ژئوگرافی میشدم. زیرا معلوم نبود چند سال دیگر چنین چهره ای ایجاد شود و به ثبت برسد




پ ن: احساس میكنم كل این پست را فقط برای این نوشتم كه به خودم بگویم "حالا دیگر دوستم نیست". به كل فراموشش كرده بودم. حتی "دوست نبودنمان" هم فراموش كرده بودم

پ ن2: من در عمرم به دو نفر ضربه خیلی محكمی زدم. یكیش همین دوستم بود. نیتم خیر بود همان اول هم گفتم هرچی بشود پایش می ایستم گردن میگیرم. به قیمت جهنم رفتن هم می ارزید. تمام سعی م را كردم كه ضربه را آرام بزنم ولی نمیشد. یعنی او باید شل میكرد كه نكرد. حالا هم خدارا شكر میكنم به نتیجه رسید. زندگی خوبی دارد. زن دارد بچه دارد و از همه بهتر انگیزه. او هیچوقت انگیزه نداشت... 
  




برچسب ها: خاطرات دوران خاموش،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت