تبلیغات
ناگفته ها - چاردیواری اختیاری
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
یك بار آن موقع كه دانشجو بودیم. ما همیشه با قطار میرفتیم. هرجا كه میخواستیم برویم فقط قطار، برایمان مهم نبود چقدر طول میكشد، فقط قطار...

یك بار... فقط یك بار سوار اتوبوس شدیم. یعنی یك كار ضروری پیش آمد كه باید همان لحظه میرفتیم برمیگشتیم. خلاصه رفتیم سوار شدیم. صندلی جلویی من و دوستم دو عدد آقای متوسط 30 ساله نشسته بودند. میانه راه یك عدد از این آقاها كه قدش بلند بود صندلیش را تا ته خواباند.

از قضا دوست ما هم قد بلند بود. گفت آقا اگر میشود یك كمی صندلی را بدهید بالا كه پاهای ما هم جا شود. طرف یك نگاهی با اكراه كردو گفت مشكلی نیست، یك مقدار كشید جلو. زندگی جریان پیدا كرد.

بغل دستیش كه تلفن حرف میزدو حالا تلفنش تمام شده بود جریان را پرسید. او هم توضیح داد. ایشون كه به شدت هم احساس باهوشی میكرد گفت: یعنی چه؟ تو چقدر احمقی...!
آنها هم دوست دارند صندلیشان را بخوابانن...
پول دادیم دلمان میخواهد بخوابانیم. چ
اردیواری اختیاری...
هرطور راحتی همونجوری باش...
 
طرف هم وقتی شنید، یعنی تابلو بود پیش خودش داشت میگفت چرا به فكر خود احمقم نرسیده بود. برای یك لحظه هم به یقین رسید كه یك احمق به تمام است. بعد صندلی را دوباره تا ته خواباند. همراه با هم یك قیافه ای هم به خود گرفتند كه مثلا انگار سانتی فیوژ نسل سوم راه اندازی كردند. در این حد...

دوست ما هم دوباره محترمانه گفت آقا چهاردیواری چیه؟ اینجا اتوبوسه چرا همه چیزو باهم قاطی میكنی...
گفت: همینه كه هست شما هم بخوابونید
گفتیم: چشم میخوابونیم...

یك نگاهی كردیم به صندلی جلویی این دو عدد آقا دیدیم دو تا خانم هم سن و سال خودمان نشستن. رفتیم جلو گفتیم اگر اشكالی ندارد جایتان را با ما عوض كنید ما یك رسالتی داریم كه باید به اتمام برسانیم. آنها هم قبول كردند رفتند عقب ما آمدیم جلو. حالا ورق برگشت

خودتان تصور كنید قیافه این دو نفر به چه شكلی تغییر كرده بود

همینكه نشستیم صندلی هایمان را تا خشتك خواباندیم.
یكجوری زیر فشار ما كج شده بودند و همینطور لال كه یعنی گربه آن زیر بود له میشد چه برسد به آنها.

خودشان گفته بودن چاردیواری اختیاری. خودشان گفته بودن شما هم بخوابانید. هر حرفی میزدند معنی گوه خوردیم را میداد.

یكدفعه صبر یك عددشان تمام شد. همان تلفنیه كه اول فتنه را انداخته بود، برگشت گفت مثل اینكه تنت خیلی میخاره؟ دلت كتك میخواد؟ دوست ما هم گفت اره هم تنم میخاره هم دلم كتك میخواد. بلند شد گفت آقای راننده بزن كنار. خلاصه همانجا یقه هارا چسبیدیم...

 كه به لطف اهالی اتوبوس كار به بزن بزن نكشید و همه شهادت دادند كه تقصیر با آن دوعدد بود نه ما دوعدد. بعدش هم عین آدم نشستیم و نشستند سر جایشان. صندلیهایمان را هم نه ما خواباندیم نه آنها. فقط همان تلفنیه یك بار زیر لب گفت: بگذار آزادی پیاده بشیم حسابشونو میرسم.

ما هم كه قزوین پیاده شدیم برایشان بوس فرستادیم...

  




برچسب ها: خاطرات یك دانشجو،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت