تبلیغات
ناگفته ها - خوشگل خانوم
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
یه موقع هایی كه قبرستون زیاد میرفتیم، منو مامانم. من از قبرستون بدم نمیاد. اصلا محیط دپرسی نیست. مرده ها اكثرشون آدمای خوبین. همه شون بی آزارن. خیلیم ساكت و نجیب ن.

 اون موقع كه مامانو میبردم قبرستون همیشه شكلات و خرما و هرچی از این نزریا میدادن میگرفت نمیخورد. بعد موقع برگشتن تو ماشین میداد بهم میگفت: بخور فاتحه شم خوندم...
 
یه بار یه خانومه موقع تعارف به مامانم گفته بود: خانوم حتما فاتحه شو بخونیدا !!!
مامانم گفته بود: برنمیدارم ،قند دارم ولی حتما فاتحه شو میخونم.

حالا كه میریم قبرستون. خیلی كمتر از اون موقع ها. دیگه مامانم شكلات نمیگیره. به همه میگه قند دارم نمیتونم بخورم ولی فاتحه شو میخونم.

فاتحه شم میخونه

اون موقع هم كه میگرفت میداد به من قند داشت ولی حالا نمیخواد كه بخورم. میگه آدم یه وقت یادش بره فاتحه بخونه چی؟ بدهكار میشیم اونوقت.

مامانم خیلی باحاله. هرجا باشه. هرجا باشم حتی نزدیكشم، یهو دلم براش تنگ میشه.

بهش میگم خوشگل خانوم. 



پ ن : یكی از دلایلی كه میگم زنم باید معلم باشه مادرمه.



پ ن 2‌: حالا كه هی مامان مامان میكنم هی داره یادم میاد. الان كه بازنشسته شده. اون موقع كه تدریس میكرد هر هفته از بچه هاش امتحان میگرفت. همه آرزو داشتن از مامانم یه بیست یادگاری بگیرن چون بیستاش فرق داشت. وقتی یه برگه بیست میشد... مامانم خیلی خوش خطه. یه بیست بزرگ كه كل برگه امتحان رو میگرفت رو برگه میكشید بعد میداد به من میگفت با مداد رنگی توشو رنگ كن.
 واسه هر بیست، بیست دقیقه وقت میذاشتیم ولی یه بیست فوق العاده خوشگل از آب در میومد. واسه شاگردا حكم مدال المپیكو داشت. همه دوست داشتن واسه یه بارم كه شده یه بیست از مامانم یادگاری بگیرن. بعضی وقتا تعداد بیستا خیلی زیاد میشد، آخه مامانم به نوزده ها هم بیست میداد. میگفت نوزده برادر بیسته... خدارو شكر من نقاشیو دوست داشتم.

بعضی وقتا مامانم میگفت این دختر چرا هیجده شده؟! این خیلی درسش خوبه. حتما یه چیزی شده. بیا آرمین این مدادو بگیر اینجای برگه چیزی كه میگم بنویس. بعد جوابو میگفت من مینوشتم بعدشم نمره كاملو میداد و بیست تمام.
مامانم خطش خیلی نستعلق بود نمیتونست ساده بنویسه به من میگفت بنویسم كه كسی متوجه نشه...

پ ن3: دبستان من روبروی مدرسه مامانم بود. ساعت 12 میومدم بیرون یكراست میرفتم مدرسه مامانم(كه مقطع راهنمایی بود) با دخترا بازی میكردم تا ساعت 1 بشه باهم برگردیم خونه. من تنها پسری بودم كه حق ورود به اون مدرسه دخترونه رو داشت...





درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت