تبلیغات
ناگفته ها - مطالب بهمن 1391
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
رفتارش مادرانه. محبتش مادرانه. همه چیزش عینهو مادرها بود ولی مادر نبود.

 نمیدانم چطور بگویم! اصلا این بشر مادر نشده بود ولی خیلی مادرانه بود. انگار از اول همانجوری مادر به دنیا آمده بود. 

بعضی اوقات آنقدر نجیبانه با هوسش بازی میکرد که جرات نمیکردی همبازیش شوی.

در کنارش هوس بچگی میکردی. دوست داشتی مادرت باشد تا...

بگذریم. این تا همیشه کار را خراب میکند. 






احساس گرمای شدید میکردم. بخاری ماشین بود. این بخاری لعنتی هیچوقت دمایی که میخواهم بهم نمیدهد. هوای اتاق را خشک کرده بود . شیشه را پایین دادم که ازش خلاص شوم، یکهو دیدم یک پسر بچه فال فروش تا کمر وارد حوضه استحفاظی م شده. نمیدانم از کجا سبز شده بود، نزدیک چهارراه هم نبودم. فقط یک خیابان معمولی آخر شبی...

شاید قبلا ها گفته بودم که نسبت به فال به شدت بی علاقه هستم. انقدر بی علاقه که اگر روی هرچیزی بنویسند فال، قیدش را میزنم. این بچه های فال فروش را هم هروقت میبینم یک پولی میدهم فرار میکنم.

اینبار نمیدانم چطور بود! حواسم سر جایش نبود، بخاری هم که تنظیم نبود، خودم هم که زیاد تنظیم نبودم! فقط دیدم یک پاکت فال تو صورتم است. بدون مقاومت گفتم فال چند؟ گفت هزار تومن. هزار تومن را دادم فال را از جلوی صورتم برداشتم. دیدم با خوشحالی دارد میدود.

داد زدم پاکت خالی نباشد؟

با خنده فریاد زد: نه آقا مطمئن باش پره. خیالت راحت

پاکت را باز کردم
.
.
.
خالی بود

دیگر فقط خنده بود و خنده. بخاری لعنتی هم انگار تنظیم شده بود.




درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت