تبلیغات
ناگفته ها - مطالب تیر 1391
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
بردنمان میدان تیر. سیبل 100 متری را تیراندازی کردیم شدیم جزو 10 تیرانداز برتر گروهان. یعنی ما که من باشم 5 تیرمان خورد به وسط سیبل (همانجای مشکی رنگ) و 5 تای دیگر خورد قسمت سفید رنگ.
 10تا تیر که می انداختی انگار 10 بار با قاطر کشتی گرفتی. ژ3 از قدیم به توپ دستی معروف بود. باورم نمیشد تا اینکه شد. تفنگی با وزن 4.5 کیلو با برد 4 کیلومتر با آن لگد وحشیانه...
واقعا آنهایی که با ژ3 جنگیدن واقعا به معنی واقعی کلمه جنگیدن.




برچسب ها: خدمت به میهن،
دوران دارد به خوبی میگذرد. روزهای اول نظر خاصی نداشتم. میدانستم روزهای اول است ولی حالا مطمئنم كه لازم بود. سربازی شاید بتواند بر روی كاغذ دوسال از عمر آدم را اشغال كند ولی در باطن سالها انسان را به جلو پرت میكند. به زندگی سرعت میبخشد بدون آنكه توجه ای جلب شود.

همینكه عادت میدهد صبح ساعت4.45 از خواب شیرینت بزنی و به وظیفه ت برسی خودش دنیای بخشش سرعت است. بهت میفهماند وظیفه ت از همه چیز مهم تر است. از خوابت از احساست از شكمت از هرچیزی كه فكرش را بكنی مهم تر است. یاد میدهد امانتت از هر اولویتی بالاتر  باشد.
از این همه چرا خلاصت میكند. یاد میدهد كم حرف بزنی و زیاد عمل كنی. مهم نیست چقدر زبان داشته باشی مهم نیست چقدر دلیل و برهان داشته باشی. مهم این است چطور وظیفه ت را انجام میدهی.

وقت را هم خوب در مغز انسان فرو میكند. بهت میفهماند حتی اگر كاری هم نداری آمار وقت را داشته باشی. وقتی به خاطر 30 ثانیه تاخیر تنبیه میشوی یاد میگیری آمار وقت را از خود ساعت هم بهتر داشته باشی.

از یك چیزش خیلی خوشم می آید. اینكه افراد را به راحتی میشود شناخت. اینجا افراد نقاب ندارند. لباس های ساده و یك دست، موهای از ته تراشیده به افراد اجازه نمیدهد پشت چیزی پنهان شوند. تنها عكس العملشان بیانگر شخصیت واقعیشان است. هر فرد در اینجا چندین بار در روز مورد آزمون قرار میگیرد. آزمونی كه از چشم فرماندهان پنهان است و تنها چشم نظاره گر دوستان آنها هستند.
عده ی زیادی روزهای اول ساز مخالف میزدند. بعد دیدند ساز مخالف زدن دودی در پی دارد كه مستقیم به چشم دوستانشان میرود. رفتارشان را اصلاح كردند ولی عده ای هنوز فكر میكنند دارند زرنگی مكینند. از كار در رفتن هایی كه فقط به گروه ضرر میرساند. ما به این موجودات میگوییم انگل جامعه.  اینها هركجا كه باشند با هر مدرك تحصیلی گند میزنند به جامعه.

من برای اینكه راحتر دوران را بگذرانم نیتم را عوض كردم. در ابتدا فقط برای فرمانده كار میكردم. یعنی طوری وظیفه م را انجام میدادم كه به چشم فرمانده بیشتر بیاید ولی سخت بود. حالا طور دیگری شده. فرض گرفتم كه در هیات هستم. وقتی فكر كنی در هیاتی دیگر با رقبت كار میكنی چون میدانی چشمانی از بالا نگاهت میكند و تو داری برای بنده هایش قدم بر میداری. از هیچكس هم چشم داشتی نداری. مقایسه هم نمیكنی كه كی چه كاره است. فقط به خودت فكر میكنی




برچسب ها: خدمت به میهن،

مدت ها در ذهنم این سوال جا خوش کرده بود که چطور است وقتی یک نفر از خاطرات سربازیش تعریف میکند خودش از خنده زمین را شخم میزند ولی بقیه نه. چطور است وقتی شروع میکند  بدون اینکه توجه ای به چهره ی خنثی آنها داشته باشد پدر صاحاب گوش های اطرافش را در می آورد. مگر میشود یک خاطره برای صاحبش آنقدر شیرین باشد و برای شنونده ش انقدر ساده و روتین! اختلاف طبقاتی در این حد ؟!

این سوال تا قبل از خدمت به میهن همراهیم میکرد تا اینکه مشرف شدم. همان هفته اول تشرف دلیل این موضوع را خوب فهمیدم. خوب خرفهم شدم که چطور در سربازی یک اتفاق ساده میتواند خاطره آفرین شود.

دلیلشم این است که در محیط نظامی همه چیز عرف خاص خودش را دارد که این عرف در بیرون طور دیگری است. مانند احترامات نظامی یا نظم و ترتیب و سکوت مطلقی که در مواقعی باید رعایت شود. یعنی در ساعاتی خشکی خاصی در محیط حکم فرما میشود که در آن لحظات حتی یک عطسه ساده میتواند خاطره ای ماندگار رقم بزند. 

همان عطسه هرجای دنیا اگر اتفاق بیافتد آب از آب تکان نمیدهد ولی اگر میان صحبت یک سرهنگ در جایی که نباید اتفاق افتد بیفتد سوتی پشت سوتی و بعد تنبه پشت تنبیه و خاطره پشت خاطره می آفریند. حالا همین را بگیرید بروید بالا ببینید یک گروهان 100 نفری چقدر میتواند خاطره بیافریند.

این خاطرات از آن جنس خاطرات هستند که فقط برای صاحبانشان شیرینند. تعریف کردنی نیستند.




برچسب ها: خدمت به میهن،
  راه نمیرفتم. نمیخواستم راهی باشد انتخابی باشد. همانجور ایستاده بودم که ناگهان دوراهی در مقابلم سبز شد. من راه نرفته بودم او میرفت که ناغافل به من رسید.

او یک راه داشت که آن من بودم و من دو راه، که آن او بود. دوست داشت جای من باشد. میدانست از دوراهی گذشتن کار من نیست. من هم میدانستم از من گذشتن کار او نیست. بی موقع بود. هم برای او هم برای من...




کلن چیزی که تو این چند روز فهمیدم این بود که تو ارتش تا توالت هم بخوای بری باید اول به خط بشی بعد بری و دوباره کلن از این درجه ها هست میزنن رو دوششون، اگه از درختم آویزون بود اول باید بهش احترام میذاری بعد هر قبرستون و خراب شده ای خواستی بری.



برچسب ها: خدمت به میهن،
پدرمان همیشه برای دو چیز ازمان دلیل قانع کننده میخواست. آن دو چیز هم هرکدام فقط یک دلیل داشت. ینی پدرمان فقط آن دو دلیل را قبول داشت که اگر نداشتیم حق داشتنشان را نداشتیم. 

اولین چیز لباس سیاه بود. ما حق پوشیدن لباس سیاه را نداشتیم جز در عزا. همین حق برایمان کلی بود. برای خودش همین را هم قائل نبود. پدرمان حتی در عزای نزدیکانش هم لباس سیاه نمیپوشد.
 
اولین باری که پیراهن سیاه خریدم خوب یادم است. پرسید چرا سیاه خریدی؟ گفتم خریدم دیگر !
 دوباره تکرار کرد: چرا سیـــاه خریدی؟ رنگ دیگر نداشت؟ گفتم داشت، سیاهش بیشتر بهم می آمد، خریدم.
 پیراهن را برداشت جلوی چشمم پاره کرد. گفت هر وقت کسی فوت کرد لباس سیاه میخری. فعلا هم که سن و سالت پایین است کسی توقع ندارد در عزا سیاه بپوشی. آخرش هم گفت وقتی بزرگ شدی معنی این حرفم را میفهمی.

دومین چیز هم از ته زدن موی سر بود. پدرمان هیچوقت موی مان را از ته نزد. بزرگ هم شدیم هیچوقت حق از ته زدن نداشتیم. الحمدالله خودمان هم زیاد به موی کم عادت نداشتیم به همین دلیل هیچوقت امتحان نکردیم که ببینیم پدر چه بلایی سرمان می آورد. میگفت فقط برای یک دلیل باید موهایت را از ته بزنی و آن دلیل فقط سربازی است.

سالها گذشت و عزا و عزاها و لباس های سیاه. معنی حرفش را فهمیدم...

حالا هم سرباز شدم و برای اولین بار در عمرم موهایم را از ته زدم و دوباره معنی حرفش را فهمیدم...

پدرمان هیچوقت برای قانع کردن ما توضیح اضافی نمیداد. آن موقع که بچه بودیم ابتدا یک توضیح کوتاه بعد یک بایــــد بلند. همین کافی بود تا شیر فهم شویم. آخرش هم میگفت بعدا معنی حرفم را میفهمی.
بزرگ هم شدیم همین است فقط با کمی تغییر. ینی ابتدا یک توضیح کوتاه بعد یک میل خودت بلند. آخرش هم میگوید بعدا معنی حرفم را میفهمی.

قبلن ها زیاد به این جمله ش توجه نمیکردم. یک روز موقعیتی پیش آمد تا یکی از دوستان صمیمیم با پدرم هم صحبت شود. نزدیک دو سال بود که با هم دوست صمیمی بودیم. فردای آن روز پدرم گفت این دوست بدردت نمیخورد، پسر درستی نیست.
گفتم شما کلن ده دقیقه صحبت کردید. چطور شناختید؟ گفت دوست نداری گوش نده ولی بعدا معنی حرفم را میفهمی.

دو سال گذشتو موقعیتی پیش آمد تا دوستم را به وضوح بشناسم. حرف پدر درست از آب درآمد...

 پدرم بدش نمی آمد که خودمان تجربه کنیم. میگفت جوانی که به حرف پدر مادرش برود بی مسئولیت بار می آید. باید خودش تجربه کند محض احتیاط هم در کنارش از نصایح ما استفاده کند. همین که صحبت های ما یادش بماند برایش کافیست.




(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت