تبلیغات
ناگفته ها - مطالب آذر 1391
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
احتمالا برایتان زیاد پیش آمده كه اخلاقیات دوستتان یكهو عوض شود. یعنی شرایط زندگیش با او كاری بكند كه عوض شود. خواسته یا ناخواسته تبدیل به آدمی شود كه شما نمیخواهید. شما دوست دارید او مثل قبل باشد ولی میبینید پتك روزگار طرحی خلق كرده كه نمیشود با چكش مینیاتوری تغییرش داد. شما تغییر را میبینید و تلاش میكنید به عقب برگردد تا شاید به یاد گذشته مثل قبل شود ولی نمیشود كه بشود.

در آخر هم مجبور میشوید تنهایش بگذارید تا شاید تنهایی تغییرش دهد. با آخرش كار ندارم. تا همین جایش هم زیاد بافتم. راستش اینها را بافتم كه شرایطم را بهتر درك كنید. حالا هم حكایت من و خودم شده است همین حكایت این دو دوست كه میخواهند یكی بمانند و این روزگار لعنتی نمیگذارد.

من اصلا آدمی نبودم كه فریاد روی كسی بزنم و دست روی كسی بلند كنم یا فحش بدهم. اصلا نبوده كه من در ظاهر جدی باشم و در باطن زیر پوستی بخندم. من هیچكدام از این ها نبودم ولی دارم میشوم. وقتی زیر دستت سرباز زیاد باشد برای كار كشیدن ازشان باید اینطور باشی تا چرخ كار بگردد.
من این تغییر لعنتی را در خودم احساس میكنم ولی نمیتوانم كاری كنم. میبینم دارم عوض میشوم ولی این پتك بی صحاب زورش خیلی بیشتر از آنست كه بخواهم جلویش را بگیرم. اخلاقیات من اصلا به درد ارتش نمیخورد، به همین دلیل دارد تغییرم میدهد تا به دردش بخورم.

یك روز داشتم در پادگان قدم میزدم كه یك سرباز گفت جناب سروان بفرما! برگشتم دیدم دستش سیگار است. رفتم جلو گفتم: كره خر انقدر پرو شدی كه بفرما هم میزنی؟‌ من با هیچ كدامتان كار نداشتم، خودت صدام زدی. دستش را گرفتم ببرم تحویل فرمانده ش بدهم. همینجور كه مثل چی میلرزید صد بار ازم معذرت خواهی كرد. گریه ش هم داشت می آمد. دلم سوخت ولش كردم. هم اعصاب خودم خراب شد هم او.

من دوست ندارم كسی را بترسانم. نمیخواهم كسی از روی ترس به من احترام بگذارد ولی این ارتش لعنتی انگار چرخش با ترس میگردد.

مشابه این موارد هرروز برایم اتفاق می افتد. حالا داد و بیدادهای سرهنگها و سرگردهای بالا سریمان هم اضافه كنید ببینید چه پتك محكمی میشود.




برچسب ها: خدمت به میهن،
یک روز داشتیم از بیکاری در پادگانمان قدم میزدیم که وقت بگذرد. یک سربازی هم جلو تر از ما داشت همینجوری قدم میزد که وقتش بگذرد. یک زاویه ای هم نسبت به ما داشت که میتوانست یک نیم نگاهی به ما بکند که میکرد. یکهو دیدیم زاویه ش را عوض کرد و نزدیک شد. با یک قیافه حق به جانب همینجور نزدیک شد و رسید به ما.

همین رسید گفت: با من بودی گفتی احمق؟
 
یک لحظه مغزم هنگ کرد و بعد یاد یک قضیه مشابه افتادم که خدا را شکر اگر نمی افتادم معلوم نبود کی از هنگ خارج شوم. خلاصه زود خارج شدم و گفتم تو کی هستی که من بخوام درباره ت فک کنم و بعد نظرم بدم ؟
 
 یک لحظه مغزش هنگ کرد بعد یکهو سرش را انداخت پایین رفت.

 از آنجا به بعد مربوط میشد به قدرت ستاره های دوشمان که ازشان استفاده کنیم و کردیم. یعنی اینجور مواقع اگر استفاده نکنیم سرباز پررو میشود و بعد چند ماه دیگر میخورد به تورمان و دوباره همین ماجرا.

مابقی بماند...



برچسب ها: خدمت به میهن،

چطوری میشود هم با دست چپ هم با گوش چپ صحبت کرد هم تمرکز هم داشت؟





در این دو هفته هر اتفاقی که بگویید افتاد تا راحت به میهن خدمت کنم. آنقدر عجیب و غریب می افتاد که کاملا دست خدار درش حس میشد. دستم را محکم گرفته بود که زمین نخورم. گرمای دستش...

گرمایش خیلی زیاد بود.

انگار همه متحد شده بودند که من راحت باشم. نمیدانم از دعای شما بود یا دعای مادرم یا حساب خودم. نگفته بودم ما یک حسابی با خدایمان داریم که سالها جاریست. با هم کار میکنیم، به این صورت که ایشان به ما قرض میدهند و بعد ما خرد خرد بهشان برمیگردانیم. البته بدون بهره.

خیلی قبلن ها هم یک بار گفته بودم که خدا بعضی وقتها خیلی لوسم میکند. اینبار هم از همان وقتها بود.






برچسب ها: خدمت به میهن،
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت