تبلیغات
ناگفته ها - مطالب شهریور 1392
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ناگفته ها
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ آزاد است، حتی بدون ذکر منبع nagoftehaa.ir
داشتیم برای عملیات "فتح المبین" آماده می شدیم كه یك سرباز آمد گفت تو رو خدا یك كاری كن مرا نبرند.

گریه میكرد...

میگفت دوتا بچه كوچك دارم. میخوام ببینمشان. نمیخوام شهید شوم

گفتم اشكالی ندارد ترتیبش را میدهم كه همینجا بمانی

از لیست خارج ش كردم. گفتم همینجا داخل سنگر بمان

آخر شب بود. همه آماده شده بودند كه حركت كنیم. طبق معمول عراقی ها هم تك و توك خمپاره مینداختند. خمپاره عادی بود. همیشه از آسمان میریخت چون در جنگ هیچوقت آتش قطع نمیشود فقط زیاد و كم میشود.

داشتیم میرفتیم كه یكهو یك خمپاره خورد به یك سنگر

پرسیدم كسی طوریش نشد؟

گفتند چرا. یك نفر

 رفتم دیدم خودش است. شهید شده بود...



پ ن: عملیات فتح المبین یكی بزرگترین عملیات های ارتش ایران بود كه طراحیش 5 ماه طول كشید. 100هزار نفر در این عملیات شركت داشتند.


2500 كیلومتر مربع از خاك ایران آزادسازی شد. نزدیك 25هزار نیروی عراقی كشته شدن. 20 هزار عراقی اسیر شدن و حدود 400 تانك و نفربر غنیمت گرفته شد و نزدیك 30هزار ایرانی هم شهید شد.
 




برچسب ها: خدمت به میهن، خاطرات یك فرمانده،
جایتان خالی داخل یك جمعی نشسته بودیم داشتیم برای یك بنده خدایی صفحه میذاشتیم.

ما برگشتیم گفتیم بابا طرف خیلی خر است.

یك نفر یكهو انگار كه بهش بر خورده باشد، برگشت گفت: سگ كی باشد خر باشد!!!

یكهو همه قفل كردند. دركش یكم سنگین بود

گفتم آن كه صد البته. اینجا بالادست من و تو خر نداریم. یعنی صد سال سیاه نمیرسند به پای من و تو. از اینها در گذر. اینها خر پلاستیكی ند.

یك نگاه تحسین برانگیزی كرد كه تشكر درش موج میزد. ما هم یك نگاهی پر معنا كه مثلا فقط من و تو. یدونه اییم


پ ن: به خر هم حسودی میكند. از آنهایی بود كه اگر با خر مسابقه بذارد همان اول خره از دور مسابقه خارج میشود و جام طلا را دو دسته تقدیمش میكند.




آن موقع كه دانشجو بودم یك همخانه ای داشتم كه نت ورك كار میكرد. اسمش چی بود خدایا؟!! محصولشان از این دستبندهای مغناطیسی بود. اومگا گلوبال یه همچین چیزی بود. من با كارش كاری نداشتم. همان اول گفتم اگر میشود كارت را ببر بیرون. او هم قبول كرد. هیچوقت هم مستقیم به من نمیگفت كه بیا خرید كن بشو زیر مجموعه من پولدار شو. چون میدانست من مشكل مالی ندارم. فقط سعی میكرد ولخرجی های خركی بكند كه مثلا من كنجكاو بشم بعد بپرسم این پولارو از كجا آوردی؟ بعد بگه كه كجاشو دیدی؟ تو نت ورك این پولا چیزی نیست كه خب نشد كه كنجكاو بشم.

یك شب اومدم خونه دیدم یك عدد مهمان كراواتی با هندز فری نشسته. سلام خیلی خوش اومدید. بفرمایید

 قیافه ش داد میزد نت وورك كار است. به قول خودشان از آن كلفت های نت وورك است. معلوم بود ماتحتش را در این راه پاره كرده. هرچند این هم معلوم بود كه به جایی نرسیده. خلاصه نشستیم خوش و بش.

گفت چه خبر مهندس؟ كار میكنی؟ كارت چیه؟

گفتم والله نقشه بردارم. گفت چقدر درآمد داری؟

من اون موقع 400 پونصد درآمد داشتم ولی برای اینكه بی خیالم بشه گفتم ماهی یه تومن. پیش خودم گفتم بی خیال شد دیگه

 اونم همینجوری بداهه برگشت گفت منم نقشه بردار بودم

(چشمام گرد شد) جدی؟ چطور بود؟

اره. درآمدش كم بود ول كردم. این كاری كه الان هستم خیلی بیشتر داره

گفتم چجور نقشه برداری بودی كه درآمدت كم بوده؟

گفت خر حمالیش زیاد بود. ماهی چهار پنج تومن برام میموند ولی كارش زیاد بود. الان پامو میندازم رو پام بیشتر در میارم.

جدی؟ چجوری؟

نت وورك. اومگا گلوبال. خیلی راحت

دیدم اینجوری نمیشه. طرف بدجور مارو الاغ فرض كرده، خیلی جدی گفتم: اتفاقا منم نت وورك كار میكنم

(چشماش گرد شد) یه لحظه با تعجب دوستمو نگاه كرد كه یعنی چرا به من نگفتی طرف نت وورك كاره؟!!

گفت یه توضیحی میدی؟

گفتم حتما. یه ماژیك برداشتم خیلی جدی شروع كردم به كشیدن هرم شاخه ای. دایره هارو شبیه گوسفند كشیدم قشنگ دست و پا و كله گذاشتم.

(محو هرم شده بود)

گفتم كاری كه من میكنم اسمش گوسفند كو ئسته. پیش خودم گفتم الان میخندن و همه چی تموم میشه. دیدم طرف باورش شده. مجبور شدم ادامه بدم. خلاصه گفتم این نت وورك كاملا قانونی و ایرانی هست. به این صورت كه شما به عنوان محصول یك گوسفند خریداری میكنی و تبلیغ میكنی كه دیگران هم گوسفند بخرند و بیان زیر مجموعه شما. اونوقت شما هرچه قدر گوسفند ماده بیشتری داشته باشین تولید مثل بیشتری خواهید داشت و همینجوری زیرشاخه تون بیشتر میشه. بعد شما اینم در نظر داشته باشید كه پشم این گوسفندا شیرشون و همینطور كودشون به حساب شما واریز میشه و كلن كار پر سودیه.

بعد دیگه نفهمیدم چی شد همون شبانه خدافظی كرد رفت




برچسب ها: خاطرات یك دانشجو،
دویدن را تصور کنید. نه از آن دویدن های معمولی. یک دویدن خاص که شما در آن حق ایستادن ندارید. راه خارج شدن از مسابقه هم تنها زمین خوردن شماست. شما اگر بخواهید از دور خارج شوید فقط حق دارید زمین بخورید.

یک نفر را هم تصور کنید که دارد از بالا نگاه میکند و به قولی دارد تمرین میدهد که ساخته شوید.

همه دارند میدوند که به قولی ساخته شوند ولی از ترس. صدا از هیچکس در نمی آید.

 آنی هم که دارد از بالا نگاه میکند، همانی که فشار می آورد که به قولی ساخته شوید نمیداند دارد چکار میکند. یعنی آن لحظه نمیداند.

حالا همانی که از بالا تمرین میداد، فهمیده است. حالا میداند دارد چکار میکند ولی 5 نفر خورده اند زمین...





برچسب ها: خدمت به میهن،
بیشتر دوستانی که میگویند بوسیده م گذاشته م کنار. برمیگردند.

 و معمولا وقتی برمیگردند خیلی مصمم مراتب عالی را طی میکنند.

پیشنهاد ما این است: روی چیزهیتان تصمیم یکهویی نگیرید. اصلا تصمیم نگیرید. اگر قرار است مثلا سیگار را ترک کنید. از همان لحظه اول نفرمایید که ترک کردم. نکشید.

پرسیدند بگویید دیر دیر میکشم.   





یك بار آن موقع كه دانشجو بودیم. ما همیشه با قطار میرفتیم. هرجا كه میخواستیم برویم فقط قطار، برایمان مهم نبود چقدر طول میكشد، فقط قطار...

یك بار... فقط یك بار سوار اتوبوس شدیم. یعنی یك كار ضروری پیش آمد كه باید همان لحظه میرفتیم برمیگشتیم. خلاصه رفتیم سوار شدیم. صندلی جلویی من و دوستم دو عدد آقای متوسط 30 ساله نشسته بودند. میانه راه یك عدد از این آقاها كه قدش بلند بود صندلیش را تا ته خواباند.

از قضا دوست ما هم قد بلند بود. گفت آقا اگر میشود یك كمی صندلی را بدهید بالا كه پاهای ما هم جا شود. طرف یك نگاهی با اكراه كردو گفت مشكلی نیست، یك مقدار كشید جلو. زندگی جریان پیدا كرد.

بغل دستیش كه تلفن حرف میزدو حالا تلفنش تمام شده بود جریان را پرسید. او هم توضیح داد. ایشون كه به شدت هم احساس باهوشی میكرد گفت: یعنی چه؟ تو چقدر احمقی...!
آنها هم دوست دارند صندلیشان را بخوابانن...
پول دادیم دلمان میخواهد بخوابانیم. چ
اردیواری اختیاری...
هرطور راحتی همونجوری باش...
 
طرف هم وقتی شنید، یعنی تابلو بود پیش خودش داشت میگفت چرا به فكر خود احمقم نرسیده بود. برای یك لحظه هم به یقین رسید كه یك احمق به تمام است. بعد صندلی را دوباره تا ته خواباند. همراه با هم یك قیافه ای هم به خود گرفتند كه مثلا انگار سانتی فیوژ نسل سوم راه اندازی كردند. در این حد...

دوست ما هم دوباره محترمانه گفت آقا چهاردیواری چیه؟ اینجا اتوبوسه چرا همه چیزو باهم قاطی میكنی...
گفت: همینه كه هست شما هم بخوابونید
گفتیم: چشم میخوابونیم...

یك نگاهی كردیم به صندلی جلویی این دو عدد آقا دیدیم دو تا خانم هم سن و سال خودمان نشستن. رفتیم جلو گفتیم اگر اشكالی ندارد جایتان را با ما عوض كنید ما یك رسالتی داریم كه باید به اتمام برسانیم. آنها هم قبول كردند رفتند عقب ما آمدیم جلو. حالا ورق برگشت

خودتان تصور كنید قیافه این دو نفر به چه شكلی تغییر كرده بود

همینكه نشستیم صندلی هایمان را تا خشتك خواباندیم.
یكجوری زیر فشار ما كج شده بودند و همینطور لال كه یعنی گربه آن زیر بود له میشد چه برسد به آنها.

خودشان گفته بودن چاردیواری اختیاری. خودشان گفته بودن شما هم بخوابانید. هر حرفی میزدند معنی گوه خوردیم را میداد.

یكدفعه صبر یك عددشان تمام شد. همان تلفنیه كه اول فتنه را انداخته بود، برگشت گفت مثل اینكه تنت خیلی میخاره؟ دلت كتك میخواد؟ دوست ما هم گفت اره هم تنم میخاره هم دلم كتك میخواد. بلند شد گفت آقای راننده بزن كنار. خلاصه همانجا یقه هارا چسبیدیم...

 كه به لطف اهالی اتوبوس كار به بزن بزن نكشید و همه شهادت دادند كه تقصیر با آن دوعدد بود نه ما دوعدد. بعدش هم عین آدم نشستیم و نشستند سر جایشان. صندلیهایمان را هم نه ما خواباندیم نه آنها. فقط همان تلفنیه یك بار زیر لب گفت: بگذار آزادی پیاده بشیم حسابشونو میرسم.

ما هم كه قزوین پیاده شدیم برایشان بوس فرستادیم...

  




برچسب ها: خاطرات یك دانشجو،
(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره وبلاگ
بیایید همه با هم بکاریم آن درخت محبت را و سپس گسترشش دهیم به پهنای همین جهان هستی

آخرین مطالب
نویسندگان
مطالب پربازدید
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت